جلال الدين الرومي
22
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
حمزه هم از بهر خون كينها داشتند كه از خويشان ايشان در غزا كشته بود اين وحشى را هم مىفريفتند كه فلان اسب ترا بخشيم و فلان كنيزك ترا بخشيم اگر تو اين هنر بكنى . زر و مال جادوى چشمبندست و گوشبندست قاضى و حاكمى كه موى در موى مىبيند بعلم و هنر چون طمع مال و رشوت كند چشم او ببندد و به روز روشن ظالم را از مظلوم نشناسد چنانك على رضى اللَّه عنه فرمود در خطبهء خويش ( و احذّركم الدّنيا فانّها غرَّارة غدّارة مكَّارة سحَّارة ) . از رابعه مىآرند رضى اللَّه عنها كه روزى خدمتكار او دو درم آورد و بدست او داد يك درم بدست راست گرفت و يك درم بدست چپ و وقت نان خوردن بود گفتند بخور گفت لقمه در دهانم نهيد كه دستم مشغول است گفتند اين سهلست آن هر دو درم « 1 » را بيك دست گير گفت معاذ اللَّه اين « 2 » درم جادوست و اين درم جادوست من اين دو جادو را بهم ديگر جمع نكنم كه ايشان هر دو چو همنشين شوند فتنهاى بينديشند ايشان هم چون وصال يابند تدبير فراق ما كنند كه ( فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ) : جدا كنند ميان مرد و زن در تفسير اهل ظاهر و جدا كنند ميان روح و پيكر ، به نزديك اهل تحقيق ، زيرا زوج قديم و جفت پاينده مر روح را مقعد صدقست جفت او آنست كه او را از جفتى برهاند طاق كند از درد برهاند ، فرد كند . شعر آن طاق كه نيست جفتش اندر آفاق * با بنده بباخت جفت و طاقى بوفاق پس گفت مرا كه طاق خواهى يا جفت ؟ * گفتم : به تو جفت وز همه عالم طاق هر چيز كه با چيز يار شود او دو شود اين حقيقت جفتيست كه چون با او باشى يكى باشى و چون بىاو باشى دو دو باشى و سه سه باشى و چارچار « 3 » باشى و مثال اين روح است با تن كه تا روح در تن است همه اجزاى متفرق يك نفساند چون از او روح جدا شد اين يكى صدهزار شد چشم سويى رفت و گوش گوشهاى گرفت استخوان طرفى گزيد
--> ( 1 ) - آن دو درم نسخه ( 2 ) - آن نسخه ( 3 ) - چهار چهار نسخه